
شیطان در سایت همسریابی
رفتم ببینم در سایت همسریابی چه خبر است اما گرفتار شیطان شدم.
جامعه ۲۴ - عضویت در سایت همسریابی پیشنهاد یکی از دوستانم بود. چند روزی که از ساخت پروفایلم گذشت یکی از اعضای سایت به نام «نادر» تمایلش را برای آشنایی بیشتر با من اعلام کرد و بعد از تبادل اطلاعات اولیه پذیرفتم او را از نزدیک ملاقات کنم.
از او خواستم در یک مکان عمومی مثل کافی شاپ همدیگر را ملاقات کنیم او پذیرفت، اما گفت خودش برای بردن من به کافی شاپ میآید و آدرس منزلمان را گرفت. در نزدیکی محل سکونتم منتظرش ماندم و «نادر» با خودرو شخصی اش از راه رسید، سوار شدم و بعد از احوالپرسی و صحبتهای اولیه به بهانه پیدا کردن یک کافی شاپ دنج و مناسب یک ساعت تمام توی خیابانها چرخید و در این مدت کلی با چرب زبانی اعتماد و توجه مرا جلب کرد و در آخر پیشنهاد داد برای گفتگو و دیدن وضعیت زندگی اش به آپارتمانش برویم، با تردید و اکراه پذیرفتم و این بزرگترین اشتباه و نقطه شروع دردسرهایم من بود.
من مشغول تماشای دکوراسیون خانه و تابلوهای روی دیوار شدم و او چای درست کرد، چای را که خوردم دیگر چیزی نفهمیدم.
چشم هایم را که باز کردم گیج بودم و سردرد شدید داشتم چند دقیقه طول کشید تا به خودم آمدم و به خاطر آوردم چرا آنجا هستم، وحشتزده از جا بلند شدم و «نادر» را دیدم که یک گوشه اتاق سیگار در دست نشسته و از بین حلقههای دود نگاهم میکند، از دیدن او و فکر اینکه چه اتفاقی برایم افتاده به گریه افتادم و با خواهش و التماس خواستم تا اجازه بدهد بروم، «نادر» شانه هایش را بالا انداخت و گفت به سلامت، وسایلم را جمع کردم و با عجله از آپارتمانش خارج شدم و فکر میکردم نجات پیدا کردم، اما باید همان موقع راز لبخند گوشه لب نادر را که رفتن مرا تماشا میکرد میفهمیدم.
چندین روز حال مساعدی نداشتم و وحشتزده بودم. تمام اعضای خانواده متوجه تغییر حالم شده بودند، اما جرات نداشتم چیزی به آنها بگویم، تا اینکه یک روز پیامی از «نادر» دریافت کردم که از من خواسته بود دوباره به خانه اش بروم، آنقدر از وقاحتش عصبانی شده بودم که هر چه ناسزا به ذهنم رسید برایش نوشتم.
چند دقیقه بعد عکسی برایم فرستاد و گفت: دوست داری این عکس را برای خانواده ات بفرستم؟ با خودت چی فکر کردی؟ من دست از سرت برنمی دارم. آدرس محل سکونتت را میدانم و لازم باشد آبرویت را بین همسایهها و خانواده ات میبرم. تمام عکسها و فیلمهای شخصی ات را از تلفن همراهت برداشتم و چند تا عکس و فیلم یادگاری هم توی آپارتمانم از تو گرفتم. حالا تصمیم با خودت هست که بیایی یا نه! ولی اگر چند روز دیگر عکسهایت را برای خانواده ات فرستادم از من شاکی نباش؟!
بیشتر بخوانید: قاتلانی که هم سرنوشت آرمان بودند
باورم نمیشد یک بی فکری ساده و اعتماد نابجا مرا دچار چنین دردسر بزرگی کرده بود، نمیتوانستم تن به خواستههای شیطانی اش بدهم از طرفی ترس از آبرو ریزی مرا در برزخ عجیبی قرار داده بود، اما بالاخره تصمیم خودم را گرفتم، باید جلوی این اشتباه را میگرفتم، با اینکه از یک خانواده سنتی بودم و نمیدانستم برادرم چه واکنشی به این اتفاق نشان میدهد، اما ترجیح دادم خانواده ام ملامتم کنند تا اینکه بازیچه یک فرد
سوءاستفاده گر شوم.
با اینکه خیلی سخت بود، اما تمام توان و انرژی ام را جمع کردم و موضوع را به برادرم گفتم، بر عکس تصورم مرا ملامت نکرد؛ نزد! برای اولین بار در تمام طول زندگی ام اشکهای برادرم را دیدم، گریه کرد، از بار اندوه اینکه چرا حواسش نبوده و کسی خواهر کوچکترش را مورد آزار قرار داده است وحالا معنی حال بد این چند روزم را فهمیده بود؟!
با هم به پلیس آگاهی مراجعه کردیم و از «نادر» برای سوءاستفاده و تهدید شکایت کردیم، پلیس بلافاصله نادر را در آپارتمانش دستگیر کرد و به پلیس آگاهی منتقل کرد، من جرات رویارویی با او را نداشتم، اما همراهی برادرم که آرام کنار من نشسته بود و دستم را در دست داشت به من شجاعت مواجهه با نادر را داد.
دیدن نادر در بازداشت پلیس، به شدت سبکم کرد و سنگینی بار انرژی منفی که وجودم را فرا گرفته بود؛ از قلبم پر کشید، بعد از شکایت من، با دستور مرجع قضائی، نادر از سوی پلیس برای شناسایی سایر قربانیان احتمالی تحت بازجویی و پیگرد قرار گرفت.
به قلم سرگرد سمانه مهربانی