
نجات سارینا از مرگ شیطانی
رهایم کنید، چرا مرا به حال خود نمیگذارید؟ دیگر از این دنیای کثیف خسته شده ام، از این همه آدمهای هوسرانی که با جملات شیرین و عاشقانه به دنبال هوسرانیهای خودشان بودند با همه وجودم بیزارم.
جامعه ۲۴- اینها بخشی از اظهارات سارینا دختر ۲۰ سالهای است که قبل از خودکشی توسط نیروهای امدادی و ماموران انتظامی از مرگ حتمی نجات یافت. او که قصد داشت خود را از بالای پل عابر پیاده به کف خیابان پرت کند، حالا اشک ریزان مقابل مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری سناباد مشهد نشسته بود و داستان تلخ زندگی اش را این گونه بیان کرد: میخواهم از عمق وجودم فریاد بزنم آهای دختران جوان این عشقهای خیابانی فرجامی جز سیاهی ندارد. روی این هوسهای زودگذرنام «عشق» نگذارید و از سرگذشت من عبرت بگیرید چرا که پدر و مادر من نیز با همین عشقهای هوس آلود پیمان ازدواج بستند، اما درحالی که مرا به دنیا آورده بودند باز هم برای آسایش و رفاه خودشان از یکدیگر جدا شدند و مرا در این دنیای کثیف تنهاگذاشتند.
هنوز به ۳ سالگی نرسیده بودم که سوء ظنهای یک عشق خیابانی دیگر در وجود پدرم ریشه دواند و این گونه مهر طلاق آنها را از یکدیگر جدا کرد و من هم فرزند طلاق نام گرفتم، اما هیچ چیزی از این کلمه وحشتناک نمیدانستم. پدرم به دنبال سرنوشت خودش رفت و مادرم با کارگری در خانههای مردم مرا زیر چتر «عشق مادری» خود گرفت، اما درآمدش به اندازهای بود که فقط شکم مرا سیر میکرد تا از گرسنگی جان ندهم.
وقتی به ۳ سالگی رسیدم دیگر نمیتوانست مرا با خودش به خانههای مردم ببرد تا مبادا به چیزی دست بزنم یا لیوانی را بشکنم. او بشقاب غذا و بطری آب را در کنارم میگذاشت و در اتاق را به رویم قفل میکرد تا هر وقت گرسنه شدم غذا بخورم. تلویزیون کوچک خانه تنها سرگرمی من بود تا روزی که راهی مدرسه شدم. آن جا بود که معنای طلاق را فهمیدم و حس تنفر وجودم را فراگرفت. وقتی همکلاسی هایم با شوق و لبخند از پدرشان سخن میگفتند که برای آنها کیف و لباس یا مواد خوراکی خریده بود از همه چیز و همه کس بیزار میشدم.
دوست داشتم دنیا را تغییر بدهم و کلمه طلاق را زیر پاهایم خرد کنم. هرگز نمیتوانستم این سرنوشت سیاه را بپذیرم که پدر و مادرم نقش اصلی آن را به عهده داشتند، با آن که مادرم به سختی برای رفاه و آسایش من تلاش میکرد، اما همواره با خودم میاندیشیدم آنها نباید به دنبال یک عشق هوس آلود با زندگی انسان دیگری بازی میکردند.
بیشتر بخوانید: مهسا ۱۸ ساله سرکرده مخوفترین باند سرقت مشهد
خلاصه به سن نوجوانی که رسیدم شال و کلاه میکردم و در خیابانها پرسه میزدم چراکه در جست و جوی مهر و محبتی گم شده بودم. با لبخند هر پسری به او دل میباختم تا شاید من هم طعم زندگی آرام و شیرین را بچشم. خوب میدانستم مادرم که خود قربانی یک عشق خیابانی بود از سرگردانی من در خیابانها به شدت ناراحت میشود و کتکم میزند. اگرچه چندین بار همین اتفاق رخ داد، ولی دیگر برایم مهم نبود.
بارها صدای ناله مادرم از انواع بیماری و دردهایی را که به سراغش آمده بود، میشنیدم و به سختی کار او در خانههای مردم پی میبردم، ولی هیچ گاه دلم به حالش نمیسوخت، چون عقدهای شده بودم، کمبود داشتم و پدر و مادرم را عامل همه بدبختی هایم میدانستم. روزها به همین ترتیب میگذشت تا این که دوسال قبل زمانی که در خیابان پرسه میزدم با پسر جوانی آشنا شدم که قول ازدواج به من داد. او با جملات عاشقانه اش مرا به زندگی امیدوار کرد، ولی من طعمه هوسرانیهای او بودم چراکه چندماه بعد خیلی راحت ترکم کرد.
دیگر شب و روزم را نمیفهمیدم، سعی کردم یک بار دیگر عشق را تجربه کنم و او را به فراموشی بسپارم، اما این عشقها بارها و بارها تکرار شد و من بازیچه هوسرانیهای دیگران شده بودم چرا که هرکدام از آنها با این بهانه که تو با دیگری بودهای، مرا همانند یک دستمال کثیف دور میانداختند تا این که چند روز قبل به امید یافتن عشقی گم شده سوار خودرویی شدم، اما راننده جوان آن مرا به مکان نامعلومی برد و یک روز تمام آزارم داد.
وقتی خودم را در گوشه خیابان یافتم همه وجودم پر از نفرت شد، آسمان دور سرم میچرخید و کاری از دستم ساخته نبود. این احساس تنهایی و بی کسی با قلبی مالامال از کینه و نفرت مرا به سمت پل هوایی کشاند.