
ماجرای ازدواج مرد سیاه پوش
از این که بعد از مرگ برادرم با همسر او ازدواج کرده بودم بسیار عذاب وجدان داشتم و رنج میکشیدم. این ماجرا که با فراز و نشیبهای زیادی همراه بود به جایی رسید که تصمیم به خودکشی گرفتم
جامعه ۲۴- جوان ۲۱ ساله که با یک خوش شانسی اتفاقی، از مرگ نجات یافته بود با بیان این ماجرا به کارشناس اجتماعی کلانتری امام رضا (ع) مشهد گفت: در یک خانواده پنج نفره به دنیا آمدم که خواهر و برادرم از من بزرگتر بودند، با توجه به این که برادرم فقط دو سال با من اختلاف سنی داشت همبازی و صمیمیترین دوستم بود و ساعتهای زیادی را با هم سپری میکردیم، رفتارهایمان نیز مانند یکدیگر بود طوری که برخی تصور میکردند ما دوقلو هستیم.
از سوی دیگر علاقه عجیبی به هم داشتیم تا این که دو سال قبل برادرم ازدواج کرد، ولی من او را رها نکردم و مدام به او و همسرش سر میزدم و یک سال بعد فرزندش فریماه به دنیا آمد. من هم مانند خیلی از عموها، برادرزاده ام را دوست داشتم و به او عشق میورزیدم، ولی هنوز فریماه به شش ماهگی نرسیده بود که ناگهان برادرم براثر واژگونی موتورسیکلتش در دم جان سپرد و همه ما سیاه پوش شدیم.
مرگ برادرم ضربه روحی سنگینی بر من وارد آورد به گونهای که تا مدتی حتی مرگ او را باور نداشتم. از این که تنها برادرم را از دست داده بودم دچار افسردگی شدیدی شدم، از اتاقم بیرون نمیآمدم و حوصله هیچ کاری را نداشتم در این شرایط خانواده ام پیشنهاد دادند برای رهایی از این ناراحتیهای روحی با «کبری» ازدواج کنم و بدین گونه سرپرستی برادرزاده ام را نیز به عهده بگیرم تا زیر دست ناپدری بزرگ نشود.
بیشتر بخوانید: بی بند و باری شراره دیوانه ام کرده است
در ابتدا این پیشنهاد برایم شوک آور بود، اما وقتی بیشتر به این موضوع اندیشیدم به این نتیجه رسیدم که با این ازدواج روح برادرم شاد خواهد شد و من هم به دلیل علاقهای که به برادرزاده ام داشتم از افسردگی نجات مییابم بنابراین در حالی تصمیم به ازدواج گرفتم که علاقهای به کبری نداشتم، ولی خودم را توجیه میکردم که عشق بعد به وجود میآید. خلاصه با رضایت کبری و تنها دو ماه بعد از فوت برادرم پای سفره عقد نشستیم، اما نه تنها وضعیت روحی من بهتر نشد بلکه عذاب وجدان شدیدی نیز به سراغم آمد که لحظهای مرا رها نمیکرد. مدام در کابوسهای شبانه، برادرم را میدیدم که از من ناراحت است.
آشفتگی روحی و این خوابهای ترسناک موجب شد با کبری بدرفتاری کنم واین درگیری و مشاجرهها در نهایت به کتک کاری میرسید. بالاخره رفتارهای خطرناک من تا حدی پیش رفت که فقط دو ماه بعد از ازدواج مان کبری درخواست طلاق داد و به خانه پدرش رفت. حالا نه تنها برادرم را از دست داده بودم بلکه به دلیل آزار و اذیتهای همسر و فرزندش نیز زجر میکشیدم و آزرده خاطر بودم، روح و روانم به هم ریخته بود و مدام خودم را سرزنش میکردم تا جایی که در اقدامی احمقانه تصمیم به خودکشی گرفتم تا از این عذاب روحی آسوده شوم؛ بنابراین در یک فرصت مناسب و در لحظهای که قصد داشتم خودم را حلق آویز کنم به طور ناگهانی پدرم از راه رسید و مرا روی زمین پرت کرد. حالا هم که از مرگ نجات یافته ام به کلانتری آمده ام تا چارهای برای رهایی از این شرایط بیابم.