
گنده گوییهای غلام شر از ۱۶ سالگی
پسر جوان از آغاز خلافکاری هایش از ۱۶ سالگی و اولین روزهای اعتیادش میگوید.
جامعه ۲۴ - از همان دوران کودکی دوست داشتم با قلدری و ایجاد سروصدا به خواسته هایم برسم، به همین دلیل هم دو بار به جرم شرارت و اخلال در نظم عمومی راهی زندان شدم، ولی بیشتر از هر چیز رفیق بازی و اعتیاد زندگی ام را نابود کرد.
اینها بخشی از اظهارات جوان ۲۴ سالهای است که به همراه چند نفر از دوستانش در عملیات رعدآسای نیروهای کلانتری سپاد مشهد دستگیر شده است.
این جوان شرور که مدعی بود از ۱۲ سالگی به خلاف روی آورده است درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: پدرم سیمکش ساختمان بود، اما ۱۷ سال قبل به دلیل ابتلا به بیماری سرطان از دنیا رفت.
آن زمان من ۷ سال بیشتر نداشتم و نمیدانستم با مرگ پدرم سرنوشت ما نیز تغییر خواهد کرد فقط وقتی خواهر ۹ ساله و مادرم را با چشمانی اشکبار میدیدم من هم بغض میکردم و ناراحت میشدم، اما ناراحتی من به دلیل مرگ پدرم نبود چرا که او مرد سخت گیری بود و با مادرم دعوا میکرد.
بعد از این ماجرا مادرم من و خواهرم را تنها میگذاشت و خودش در خانههای مردم کارگری میکرد بالاخره دو سال بعد از مرگ پدرم فهمیدم که مادرم با یک کارمند دولت ازدواج کرده است و من باید آن مرد را پدر صدا بزنم، ولی او هم بیماری اعصاب و روان داشت و مدام مادرم را کتک میزد.
بیشتر بخوانید: زن قمه کش تهران را بهم ریخت
دیدن این صحنهها موجب شد تا از پدرخوانده ام خاطره خوشی نداشته باشم. او زمانی که با مادرم ازدواج کرد از همسرش طلاق گرفته بود و ۳۷ سال بیشتر نداشت اگر چه من و خواهرم به مدرسه میرفتیم، ولی باز هم مادرم مجبور بود در خانههای مردم کار کند تا هزینههای تحصیل ما را بدهد چرا که پدر خوانده ام به خاطر فرزندش دوباره با همسر اولش ازدواج کرده بود.
در همان دوران کودکی زمانی که ۱۲ سال بیشتر نداشتم از کیف یا جیب همکلاسی هایم سرقت میکردم تا چیزهایی را که دوست دارم تهیه کنم، وقتی نمیتوانستم به خواسته هایم برسم با ایجاد درگیری و قلدرنمایی سعی میکردم پدر و مادر یا دوستانم را وادار کنم به خواستههای من توجه کنند به همین دلیل در محله و مدرسه به «غلام شر» معروف شده بودم.
حالا دیگر خیلی از بچه محلها یا همکلاسی هایم از من حساب میبردند و برخی نیز با من دوست میشدند تا کسی جرئت تعرض به آنها را نداشته باشد. خلاصه از ۱۶ سالگی و به دنبال همین رفیق بازیها درس و مدرسه را رها کردم و با دوستانم پای بساط مواد مخدر نشستم.
دوست داشتم بیشتر اوقاتم را با دوستانم بگذرانم چرا که از درگیریهای بین پدر خوانده و مادرم متنفر بودم و سعی میکردم از محیط خانه دور باشم. قلدری و شرارتهای من به حدی رسید که پدر خوانده ام را نیز کتک میزدم و او هم از مادرم انتقام میگرفت.
تازه به سن جوانی رسیده بودم که عاشق دختر همسایه مان شدم، ولی پدر آن دختر فقط به خاطر شرارتهای من حتی اجازه نداد مادرم آن دختر را خواستگاری کند. در همین روزها بود که خواهرم نیز به همراه یک جوان تبعه خارجی از خانه فرار کرد و با یکدیگر ازدواج کردند.
من هم با وجود آن که به رشته فوتبال خیلی علاقه داشتم و آرزو میکردم روزی فوتبالیست بزرگی بشوم، ولی پدر خوانده ام به دلیل لجبازی با من شهریه مدرسه فوتبال را پرداخت نکرد و این گونه من به سرقت اموال مردم روی آوردم تا هم مخارج اعتیادم را تامین کنم و هم به خوشگذرانی با دوستان نابابم بپردازم حالا دیگر به جوان شروری تبدیل شده بودم که هیچ کس از آزار و اذیتهای من در امان نبود.
دو بار به جرم شرارت و اخلال در نظم عمومی دستگیر و روانه زندان شدم، اما چند ماه بعد وقتی از زندان آزاد میشدم دوباره به خلافکاری هایم ادامه میدادم. در این میان فقط مادرم زجر میکشید که با خواهش و التماس و پرداخت خسارت از شاکیانم رضایت میگرفت، ولی من جوانی معتاد و بیکار بودم و هیچ هنر و حرفهای هم نداشتم. حالا هم به مواد مخدر صنعتی آلوده شده ام و این بار نیز هنگام شرارت با شمشیر و قمه توسط ماموران انتظامی دستگیر شدم.