
نقشه سیاه زن معتاد برای رانندگان تاکسی اینترنتی
در آن شب سرد زمستانی وقتی راننده تاکسی اینترنتی سرگذشتم را فهمید، کارت بانکی اش را به من داد تا به مبلغ ۱۰ هزار تومان نان بخرم.
جامعه ۲۴- زن ۱۹ ساله که با ردیابیهای اطلاعاتی ماموران کلانتری رسالت مشهد در چنگ قانون افتاده بود، در حالی که بیان میکرد از عواطف و دلسوزیهای رانندگان برای دستبرد به حساب بانکی آنها استفاده میکردم، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری رسالت مشهد گفت: ۱۵ سال بیشتر نداشتم که با اصرار خانواده ام ازدواج کردم، اما هیچ علاقهای به شادمهر نداشتم و از همان روزهای آغازین زندگی مشترک روابط سردی بین ما حکمفرما بود. طولی نکشید که باردار شدم، در حالی که اختلافات ما روز به روز شدت میگرفت.
وقتی فهمیدم او به موادمخدر اعتیاد دارد، دیگر هیچ علاقهای به او در دلم وجود نداشت. با این حال سکوت میکردم چرا که اطرافیانم معتقد بودند با به دنیا آمدن فرزندم زندگی من نیز تغییر خواهد کرد، اما زمانی که همسرم متوجه شد فرزندم دختر است، بیشتر از همیشه مرا آزار میداد، به همین دلیل من نیز بعد از به دنیا آمدن دخترم به مصرف موادمخدر روی آوردم تا برای ساعاتی خودم را از این ناراحتیهای روحی نجات دهم، اما نمیدانستم که با سرنوشت خود و فرزندم بازی میکنم.
در این شرایط شادمهر که از عهده تامین مخارج زندگی و اعتیاد برنمی آمد من و فرزندم را رها کرد و به مکان نامعلومی رفت. روزهای سختی را میگذراندم و از عهده اجاره منزل و مخارج اعتیادم برنمی آمدم تا این که در یک شب سرد زمستانی تصمیم گرفتم ترفندی را برای دستبرد به حساب بانکی دیگران اجرا کنم. با این نقشه شوم دخترم را به آغوش گرفتم و سوار یک تاکسی اینترنتی شدم.
بیشتر بخوانید: درخواست طلاق شراره از شوهر میلیاردر خسیس
راننده خودرو انسان شریفی به نظر میرسید من هم از فرصت استفاده کردم و با بیان سرگذشتم سفره دلم را برایش گشودم. راننده میان سال فقط سکوت کرده بود و با دقت به حرف هایم گوش میداد احساس کردم عواطف انسانی اش را تحت تاثیر قرار داده ام به همین دلیل آخرین تیر در ترکش را رها کردم و به او گفتم «روزگارم به جایی رسیده است که اکنون حتی نان شب نیز ندارم». هنوز سخنم به پایان نرسیده بود که راننده مقابل یک فروشگاه موادغذایی پایش را روی پدال ترمز کوبید و در حالی که کارت بانکی را به طرفم گرفته بود با بیان رمز آن گفت: با این کارت از همین مغازه روبه رو ۱۰ هزار تومان نان برای خودت بخر! من هم که وانمود میکردم از گفتارم خجالت زده هستم، بالاخره کارت بانکی را گرفتم و رمز آن را به خاطر سپردم چند دقیقه بعد و پس از خرید، بلافاصله رسید دستگاه پوز را دور یک کارت هدیه پیچیدم که از قبل درون کیفم گذاشته بودم سپس کارت بانکی راننده را نیز در کیفم گذاشتم و دوباره سوار خودرو شدم در تاریکی شب کارت را به همراه رسید به راننده دادم و از او تشکر کردم وقتی فهمیدم راننده متوجه نقشه فریبکارانه من نشده است با خونسردی کامل از او خواستم مرا در ابتدای یک کوچه پیاده کند.
به محض این که از خودرو بیرون آمدم سراسیمه به سمت دستگاه خودپرداز رفتم و سه میلیون تومان از حساب بانکی راننده برداشت کردم از این که نقشه ام به خوبی اجرا شده بود، خوشحال بودم و همین موضوع مرا وسوسه کرد تا این شیوه را برای تامین مخارج اعتیادم تکرار کنم.
اگر چه به خاطر برخورد انسانی آن راننده کمی عذاب وجدان داشتم، اما خودم را قانع میکردم که آن راننده نیز نباید با هر قصه و داستانی تحت تاثیر قرار میگرفت و رمز بانکی اش را در اختیارم میگذاشت. خلاصه شگرد خوبی برای تامین هزینه هایم پیدا کرده بودم و دیگر عذاب وجدان هم نداشتم به حساب بانکی چندین راننده با همین شگرد دستبرد زدم تا این که یکی از همین رانندگان که همه موجودی حساب بانکی اش را خالی کرده بودم، از من شکایت کرد. طولی نکشید که نیروهای کلانتری به سراغم آمدند و مرا دستگیر کردند. حالا هم بسیار پشیمانم.